لئوناردو دیکاپریو، بازیگر شاخص و برنده اسکار آمریکایی که اخیرا با اخبارش برای بازی احتمالی در نقش مولانا دوباره در صدر اخبار سینما دوستان ایرانی قرار گرفته است، اخیرا جرایانات و حواشی را به دنبال داشته که نه تنها نگاه ایرانیان را به خود جلب کرده است، بلکه اساسا نگاه ها را به سوی چهره آنگلاساکسونی معطوف کرده تا معرف غرب و نژاد اصیل آمریکایی باشد.

شروع دوباره اخبار در ارتباط با دیکاپریو و یادآوری موج فراگیر لئوئیزم در دهه ۸۰، با فیلم «بازگشته از گور» ایناریتو برای دیکاپریو رقم خورد، فیلمی که جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد را برای او فراهم آورد. در حالی که بسیاری از منتقدین معتقد بودند که دیکاپریو می توانست برای فیلم های دیگر که در کارنامه او شاخص و تکرار نشدنی بودند جایزه اسکار را دریافت کند. فیلم هایی که همکاری ها او با اسکورسیزی سهم عمده ای در آن ها داشتند. اما این اتفاق که کمتر در جریان تقدیر و شانس و اتفاق جای می گیرد، برای فیلم ایناریتو رقم خورد.

اما با نگاهی تحلیل گر به فیلم اخیر ایناریتو می توان به این مهم رسید که فیلم، بجز داستان سرایی جذاب، پیرامون فردی آمریکایی به نام «هیو گلس» و ارائه دستآورد های فنی و هنری شاخص در دنیای سینما، اساسا درحال القای مفهوم نامیرایی و بقای نژاد انگلاساکسون و آمریکایی است که در پیوندی خونی با سرخپوستان آمریکا به بهانه وصلت هیو گلس با زن سرخپوست و تولد مولودی دو رگه که نقطه عطف فیلم به شمار می رود، برآمده است. همچنین پی ریزی نظام تبلیغاتی نژادپرستانه و ناسیونالیسم آمریکایی که قرار است نه با جنگ و خونریزی که با جنگ نرم و هنر رسانه رقم بخورد. به همین جهت در ساز و کار عریض و طویل آکادمی اسکار و در میان دیگر رقبا، دیکاپریو که قرار است شاخصه ای از نماد آمریکای نامیرا و مصالحه گر کنونی باشد پس از سی سال انتظار، برنده جایزه بهترین بازیگر مرد می شود.

«هیو گلس» که گویی به انگیزه انتقام، خود را ۳۰۰ کیلومتر پیاده به «فیتز جرالد» قاتل پسرش می رساند، از خون او می گذرد و انتقام را به  خدا می سپارد تا به سبب این حرف، سرخپوستان آمریکایی کسانی باشند که خون فیتزجرالد که فردی مذهبی و پسر کشیش است را بریزند.

در حقیقت چهره ای از «دیکاپریو» در فیلم نشان داده می شود که او را در عین حال که باقی و نامیرا و مقاوم در برابر همه تهاجمات زمین و زمان نشان می دهد، سعی دارد در بطنش هم زمان چهره ای صلح طلب، انسان دوست، مصالح گر و دلسوز از او نیز نشان دهد. این همان چهره جدیدی است که آمریکا پس از طی کردن یک بلوغ تبلیغاتی در گذر از قهرمانانی نظیر شوارتزنگر ها و استالونه ها به عنوان نمادهای قدرت آمریکایی در دهه ۷۰ و ۸۰، قصد دارد از خود به جهان نشان دهد.

اما موج لئوئیزم نوین در اینجا و با این فیلم خاتمه نمی یابد. انتخاب او به عنوان سفیر صلح سازمان ملل و نماینده این سازمان در امور تغییرات جوی، ادامه همین نقشه راه است که قرار است دیکاپریو چشم آبی، آن را به وسیله استراتژیست ها و  کارشناسان تبلیغاتی سیاسی غرب در جهان تبیین کنند.

در این میان حتی دریاچه ارومیه و معضلات زیست محیطیش هم در نقشه بازی آن ها مغفول نمی ماند. تا ایرانیان لئودوست هم، سهمی در این مشارکت عمومی برای تبیین چهره صلح طلب و  انسانگرای نوین آمریکایی در جهان ایفا کنند.

اما این ماجراها ادامه پیدا می کند تا اخیرا در خبری احتمال انتخاب دیکاپریو سفید پوست، برای ایفای نقش مولانا جلال الدین محمد بلخی در فضای مجازی و سایت های گوناگون بالا می گیرد و حرف و حدیث های مختلفی را به راه می اندازد. راهی که معلوم نیست قرار است به کجا منتهی شود،  اعمال سیاست های منفعت طلبانه در مورد به رسمیت شناختن همجنس گرایان؟ یا تخریب معنویت در اسلام با ارائه تصویری از همجنسگرا بودن دیکاپریو در نقش مولانا؟ این مهم اما زمانی عمق سیاست های غرب و صاحبان قدرت رسانه ای غرب را نشان می دهد که در ادامه بازی دیکاپریو در زمین تبلیغاتی آن ها دیده و تحلیل شود.

لئوناردویی که اکنون با ارائه چهره ای نمادین از نژاد آنگلاساکسون در اذهان عمومی جهان شناخته می شود و چهره صلح طلب، معتدل و اومانیستی او در قرابت آمال بشری و نیازهای انسانی جایگاه انسانی رفیعی را برای او به ارمغان آورده، قرار است در لباس مولانا عارف ایرانی که در تیببن نگاه قرآن و اسلام سال ها هنر، خلاقیت، معنویت، اخلاقیات و همه چیز خود را در طبق اخلاص گذاشته دیده شود تا به این وسیله با جنگی نرم و به روش لئوئیزم مدرن، اسلام و روح و معنای آن پایمال و تخریب شود و در ادامه خودباختگی فرهنگی ما مولانا هم از دست دارایی های جوانان ایرانی ما که فرهنگ گمشده خود را در میان فیلم های غربی می جویند، از دست برود.

منبع

دیدگاهتان را بنویسید