تقریبا تمامی هواداران کتاب‌های ژانر فانتزی همچون ارباب حلقه‌ها، هری پاتر و بازی تاج و تخت، حتی الامکان از اقتباسی شدن یک اثر تلویزیونی و سینمایی از کتاب مورد علاقه‌شان خودداری می‌کنند زیرا ترس از آنکه ذهنیتی که از کتاب داشته‌اند توسط یک اثر بصری تخریب‌ شود ، آزارشان می‌دهد،چیزی که در فصل هفتم سریال بازی تاج وتخت شاهد آن بودیم.

با وجود نزدیک شدن به پایان این سریال پر بیننده، اما بادهای زمستان جورج آر آر مارتین حتی نزدیک به پایان هم نیست و این نشان می‌دهد که دیوید بینوف و دی بی وایز آن مهارت داستان نویسی مارتین  را ندارند و بدون راهنمایی‌های او کیفیت سریال بسیار افت می‌کند و هیچ شکی در آن نیست و فصل هفتم گواه این گفته هاست، اما با وجود پیروی سریال از داستان اصلی در فصول گذشته، باز هم شاهد تغییرات بنیادی در روند داستان سریال بودیم که اگر بخواهیم مثال‌های قابل توجهی بزنیم می‌توانیم به نحوه کنترل شخصیت‌هایی همچون استنیس و جیمی لنیستر اشاره کنیم ، اما با این حال این روند بعضا سودآور نیز بوده‌ است.
بر همه هویداس که جورج مارتین بعضا در نوشته هایش بمب بست‌های داستانی و انحراف‌های  بی مورد به چشم میخورد که با کارگردانی‌های خوب بینوف و وایز با حذف برخی از این ضعف ها باعث ارتقا کیفی سریال می‌شوند و این نیز از خوبی‌های تغییر روند داستان اصلی در سریال است.

با هم نگاهی به هشت مورد از تغییرات به جا در داستان اصلی کتاب می‌اندازیم:

ازدواج رابرت باراتیون و سرسی لنیستر و فرزندشان

رابرت باراتیون یکی از معدود شخصیت‌هایی است که به لطف بازیگری مارک اددی در سریال بهتر از داستان بنظر می رسد،با این حال تغییرات سریالی بخش اعظمی از شخصیت رابرت را تغییر داده است که می توان به عشقش به لیانا و اضافه کردن سایه روشن هایی در روابطش با سرسی اشاره‌‌ کرد.
ازدواج این دو چه در کتاب و چه در سریال خشمی نهان را در خود دارد، زیرا که سرسی ‌برای رابرت لیانا نیست و رابرت نیز برای سرسی شاهی نبود که انتظارش را داشت.
سریال این جریان را عمقی‌تر میکند  و این موضوع را بیانگر این موضوع است که حداقل سرسی عاشق رابرت بوده‌ است و امیدوار بود که بتواند به ازدواجشان سرو‌سامانی بدهد .
در سریال درباره فرزندی از خون رابرت که سرسی به دنیا آورد و بعد از به دنیا آمدن میمیرد گفته می‌شود
و چیزی که واضح است عشق سرسی به فرزندانش را نشان می‌دهد، و برایش فرقی ندارد که آن فرزند از رابرت باشد یا جیمی اما در کتاب شاهد آن هستیم که سرسی نمی‌خواهد فرزندی از خون رابرت داشته باشد ، پس جیمی را مامور پیدا کردن کسی می‌کند که بچه را سقط کند.

حکایت‌های بیشتر از مارجری

وقتی صحبت از تایرل‌ها به میان می آید، تفاوت‌های زیادی را در سریال و کتاب  شاهد هستیم.
برخلاف لوراس که نقشش در سریال به هیچ وجه قابل مقایسه با کتاب شوالیه گل‌ها نیست، اما خواهرش مارجری یکی از شخصیت‌های تاثیر‌گذار در روند سریال بوده‌ است، اما در نسخه جورج مارتین به هیچ وجه مارجری را ریز بینانه بررسی و نشان نداده است، لایه‌های متفاوت شخصیت او را بر خلاف سریال در کتاب به آن اشاره‌ای نشده است ،و همیشه شخصی درگیر بازی های دیگران است .

این نقش که توسط ناتالی دورمر جلوی دوربین رفت و نسبت به شخصیت کتاب از چشمان درشت تری برخوردار است، بی پروا با سرسی شاخ به شاخ می‌شود، بسیار باهوش، ستیزه جو و همچنین رگه‌هایی از شوخ طبعی نیز در او دیده می‌شود که این مشخصات نه تنها او را به یک شخصیت محبوب در سریال بلکه اورا به عنوان یک شخصیت قدرتمند معرفی می کند چیزی که در کتاب هرگز از اون نمی‌بینید و به غیر از مرگ نا امید کننده ای که مستحقش نیز نبود،این نقش به خوبی کارگردانی و توسط دورمر بازیگری شد.

رابطه جان و کیتلین

شخصیت کیتلین چه در کتاب و چه در سریال یک شخص قدرتمند است، کسی که هرکاری برای حفاظت از خانواده اش انجام می‌دهد اما فاکتورهایی در سریال به این شخصیت اضافه شده که اورا بیش از پیش دوست داشتنی‌تر میکند.
در سریال بر خلاف کتاب که با اصرار زیاد ند را به کینگز لندینگ می‌فرستد ، کیتلین از او میخواهد که در وینترفل بماند،و علاوه بر آن بی میلی کیتلین نسبت به جان نیز که در کتاب به چشم میخورد، در سریال نکته ی عکسش را مشاهده گر خواهید بود.

تفاوت‌های بنیادین در دو دیالوگ کیتلین با تلیسا در کتاب و سریال در مورد جان را مقایسه کنید :

سریال :
وقتی همسرم اون پسر رو از جنگ آورد ، حتی به چشماش نگاه نکردم اون چشمای قهوه‌ای رنگش.
به درگاه خدایان دعا کردم که جونشو بگیرن و وقتی آبله گرفت با خودم گفتم من مرتکب قتل شدم، من بدترین زنی هستم که تا به حال وجود داشته ، از کودکی به واسطه تنفر از مادرش ازش متنفر بودم،کودکی که حتی مادرش رو به چشم ندیده بود.

کتاب :
وقتی برای اولین بار اون پسر رو دیدم، از خدایان خواستم که زنده بمونه تا براش مادری کنم، و به همسرم التماس کردم که نام استارک رو بهش بده، اما نتونستم به قولم‌ عمل‌ کنم، و تمام بلاهایی که به سر خانواده‌ام اومده، جزای مادری نکردن در حق کودکی بی مادره.

تایوین و آریا

یک تغییر ساده و بسیار تاثیر‌گذار ؛ آریا ساقی مردی می‌شود که بعد ها برادرش را می‌کشد!
خدمت کردن آریا به تایوین روند اساسی را برای فصل دوم ایجاد می‌کند،این دو شخصیت با بازی چارلز دنس و میزی ویلیامز به خوبی موش و گربه بازی‌های این دو نقش را نمایش می‌دهند، آریا مخفیانه تایوین را در نظر می‌گیرید و تایوین نیز در پی فهمیدن هویت اصلی آریا را است ، از هر دو طرف بی اعتمادی عجیبی نسبت به دیگری به چشم می‌خورد که عاقبت باعث تنفر آریا از تایوین می‌شود ، همین امر کافی‌است که صحنه های مشترک این دو بسیار جذاب و پر تنش شود، و رابطه ای عجیب بین این دو به نمایش در‌آید.

برین در برابر هاند

داستان هاند در کتاب و سریال خط داستانی یکسانی را طی می‌کند ، منهای اینکه هاند در کتاب بعد از پایان سفرش با آریا می‌میرد اما در کتاب بادهای زمستان که چیزی تا انتشارش نمانده شاهد بازگشت سگ شکاری خواهیم بود.
سندور کلگین بر اثر جراحات وارده دوام نمی‌آورد، در این مرحله برین هنوز در جستجوی سانسا استارک است و به طور اتفاقی با آریا و هاند بر خورد می‌کند ،عاقبت نبرد سختی بین این دو مبارز بر سر آریا در می‌گیرد که هر کدام مدعی آن است که حفاظت از آریا به عهده او است.
قسمت آخر زیبای فصل چهارم مخاطب را با گیجی عجیبی رها می‌کند و این گیجی تا فصل ششم نیز ادامه می‌یابد : ” عاقبت هاند چه شد ؟”

نبودِ ایگان

در کتاب رقصی با اژدهایان با گریف جوان روبرو می‌شویم که بعد ها پی میبریم که فرزند ریگار تارگرین و حاکم به حق تخت آهنین است.
و همه فک میکنند که در غارت کینگز لندینگ کشته شده است
به علاوه پدر او گریف جان کانینگتون ، مشاور قبلی پادشاه و یکی از دوستان نزدیک ریگار است که با توطئه چینی قصد در تصاحب تخت آهنین را دارد که این یکی از نکات شکه کننده داستان است ، البته با آمدن کتاب پنجم و حرکت رو به جلوی شخصیت‌های دیگر، بیشتر یک نقش انحرافی در داستان است تا یک مدعی تاج و تخت.

بینوف و وایز (نویسندگان سریال)  به این مورد پی می‌برند و با پیشنهاد جورج مارتین این قسمت را به کلی حذف می‌کنند، به طوری‌که سر جورا به جای کانینگتون بیماری پوستی میگیرد، جان اسنو ایگان می‌شود، مجمع طلایی توسط سرسی مشغول به کار می‌شوند  و تیریون با دنریس دیدار می کند.

در دسترس بودنِ بران

اگر به کتاب نگاه کنید بران واقعا یکی از خوش شانس ترین شخصیت‌هایی است که تا به اینجا در سریال دوام آورده است ، آنهم به لطف بازی زیبای جرومی فلین و اینکه کارگردانان سریال چقدر به بران علاقه دارند، و داستان کتاب و سریال تقریبا در مورد بران یکی‌است،رفاقتش با تیریون، داوطلب شدن به عنوان قهرمان در محاکمه ی تیریون ، مشهور شدن بعد از جنگ بلک واتر و همینطور اینکه مبارزه به عنوان قهرمان تیریون را نپذیرفت.

بران پیشنهاد سرسی برای ازدواج با خاندان استاک وورت را پذیرفت و صاحب قصر و عمارت شد که این این امر عملا منجر به ناپدید شدنش از داستان می‌شد، اما نویسندگان راهی برای بازگشتش پیدا کردند و او را به دنبال جیمی به دورن فرستادند، و به عنوان یکی از شخصیت های اصلی در سریال باقی‌ماند و منجر به نقش اساسی‌اش در اپیزودِ جنگ بین لنیستر ها و دنریس شد.

هارد هوم

دهکده‌ای دور افتاده آسوی دیوار که در کتاب نیست، و توسط جان مطرح می شود، البته خود جان به آنجا نمی‌رود بلکه کاتر پایک را به آنجا می‌فرستد که ببیند چه خبر است و حتی‌الامکان روستاییان را از خطر نجات دهد، وضعیت عمیق تر از آنی بود که جان نگران آن بود طوری که وحشی‌ها مرده هایشان را از گرسنگی می‌خوردند، اما در کتاب هیچگاه فراتر از گفته ها و تعاریف پایک بعد از بازگشتش از هارد هوم، توضیح داده‌ نشد امادر سریال شاهد قسمت شگفت انگیزی به کارگردانی میگوئل ساپونیک بودیم ، که یکی از بهترین نبردهای فیلمبرداری شده در تاریخ تلویزیون ارائه شد، جان شخصا  برای کمک به وحشی ها به هارد هوم  می‌رود، و در همان حال وایت واکر ها از ناکجا آباد ظاهر می‌شوند و سکانس های تاریخی ای شکل می‌گیرد.

دیدگاهتان را بنویسید